خودکشی دسته جمعی برای مرگی مقبول
حراجیهای مختلفی که امروز در سراسر جهان برای فروش آثار هنری برپا میشود رفته رفته به یکی از مسائل مهم در هنر معاصر تبدیل میشود که علاوه بر فروش آثار، محلی برای نمایش و ارائه آثار جدید و قدیمی است. از سوی دیگر این حراجیهای بزرگ با هزینههای فراوانی که در این زمینه میکند، به نوعی جهتدهی به هنر کشورهای مختلف را بر عهده دارند که هر چند در نگاه نخست این امر چندان به چشم نمیآید اما به مرور زمان تاثیرات خود را به خوبی نشان میدهد. به طور مثال اگر به هنر معاصر چین یا دیگر کشورهای آسیایی و به خصوص خاورمیانه نگاهی بیاندازیم این تاثیرات هنر و فلسفه هنر غربی را به وضوح در مییابیم و این امر دست کم بدین معنیست که جهانی شدن از این طریق نوعی خودفروشی به ناچار در راستای خواستی و نگاه غربی است.
نگاه منفی به جریان حراجیهای خارجی در حوزه خاورمیانه و به خصوص هنر معاصر ایران، البته نمیتواند نگاهی درست باشد چراکه این اتفاق هم تاثیراتی منفی و هم مثبت دارد که هر چند در نهایت برآیندی سودآور برای ما نیست. نکته مثبت این حراجیها راه یافتن آثار هنری ایرانی به جریان جهانی هنر معاصر است که میتواند به شناخت آثار و هنرمندان آنها کمک کند و همچنین با وجود قیمتهای بسیار پایین(نسبت به آثار مشابه غربی) از لحاظ مادی نیز کمکی به این افراد باشد. این امر هنگامی تشدید میشود که بدانیم هیچگونه توجه و هزینه خاصی به این بحث در داخل کشور اختصاص نمییابد و مثلا برآیند فروش اکسپوهای داخلی به طور مثال در سال گذشته چیزی در حدود 257 میلیون و 300هزار تومانی بود و تنها 100 میلیون تومان از این فروش به صورت خصوصی صورت گرفته بود؛ از این میان نیز حدود 100 میلیون تومان از طرف دولت هزینه شده بود. یا مثال دیگر نمایشگاه فروش گروه «هفت نگاه» که به صورت خصوصی و حضور هفت نگارخانه شکل گرفت و در نهایت به فروشهای 200 و 300 میلیون تومان رسیده بود. اگر به هزینههای داخلی موسسه هنرهای تجسمی یا موزه هنرهای معاصر هم نگاهی بیاندازیم اختصاص بودجه 400 میلیونی برای خرید آثار داخلی و خارجی هم بیشتر به طنزی میماند که البته واقعیت موجود است و حتا با بهترین مدیریتها هم نمیتواند هیچ تاثیری را داشته باشد.
با توجه به آنچه که گفته شد، روند گرایش به سوی این حراجیها برای هنرمندان ایرانی بسیار قابل هضم و طبیعی خواهد بود، چراکه از هیچ لحاظ (چه مادی و چه معنوی) حمایت نمیشوند. اما این مسئله نکات منفی را هم در پیش خواهد داشت.
روز پیش خبری مبنی بر اعلام قيمتهاي پايه آثار هنري حراج خاورميانه و جنوب آسياي «بونامز» براي مهرماه سالجاري در خبرگزاریهای مختلف انتشار یافت كه در آن اثري بدون عنوان از «سهراب سپهري» بهعنوان گرانترين اثر اين حراجي قيمتگذاري شده بود. بنابر این خبر خانه حراج «بونامز» چهارمين حراج خاورميانه و جنوب آسياي خود را با شرکت آثاري از هنرمندان ايران، جهان عرب، هند و پاکستان از ١٢ اکتبر ٢٠٠٩ - ٢٠ مهرماه- در هتل «رويال ميراژ» دبي برپا ميکندکه در آن آثار هنرمندان مطرح ايراني همچون «سهراب سپهري»، «سيدمحمد احصايي»، «پرويز تناولي»، «حسين زندهرودي»، «فرامرز پيلارام»، «مسعود عربشاهي»، «مارکو گريگوريان»، «سيراک ملکونيان»، «محسن وزيريمقدم»، «کوروش شيشهگران»، «ابوالقاسم سعيدي»، «شيرين نشاط»، «غلامحسين نامي» و... در کنار آثار هنرمندان مطرح جهان عرب نظير «عبدالرحمان جغتاي»، «لعاي خيالي»، «پل گريگوسيان» و «سيف وانلي» عرضه خواهد شد. همچنين در اين حراج، آثاري متعلق به دو هنرمند ايراني يعني زندهياد «مارکو گريگوريان» و «سيراک ملکونيان» از مجموعههاي خصوصي آمريکا چکش خواهد خورد.
اینکه اثری از سهراب سپهری گرانترین اثر حراجی بونامز در خاورمیانه است از سویی خوشایند است اما از سوی دیگر فروختن این آثار که هنرمندان آنها دیگر در میان ما نیستند و تعدادی محدود از آثار آنها باقی مانده، آن هم به قیمتهای بسیار اندک (١٢٠ تا ١٤٠ هزار دلار برای اثر سهراب سپهری) فروختن و خارج کردن گنجینهایست که بعدها برای دیدن هر کدام از این آثار ایرانی در گالریها و موزههای امارات یا اروپا و امریکا باید هزینههای گزافی را پرداخت. همانطور که برگرداندن آنها به ایران و گردآوری مجموعهای از آثار هنری دوره معاصر نقاشان و مجسمهسازان یا عکاسان، هزینههای زیادی را بر ما تحمیل خواهد کرد که البته این خوشبینانهترین حالت است که احساس کنیم دغدغهای برای ایجاد یک چنین موزه و محلی برای گردآوری مجموعه آثار معاصر ایرانی در داخل کشور وجود دارد. این مسئله امری بسیار محتمل خواهد بود که با ادامه این روند در دهههای بعد باید برای دیدن آثار هنری ایرانی به کشورهای حاشیه خلیج فارس یا اروپا سفر کنیم و برای تحقیق و پژوهش از آنها اجازه بگیریم؛ البته شاید هم منتظر بمانیم تا به مانند کتابهای بسیاری که درباره تاریخ نگارگری و نقاشیهای ایرانی در خارج از کشور چاپ و منتشر شده است و ما هم با لطف فراوان آن را ترجمه کردهایم، در این حوزه نیز از این نوشتهها و گردآوری مجموعهها در کشورهای دیگر بی نصیب نمانیم.
نکته دیگر که شاید به همین اندازه دارای اهمیت باشد، تاثیری است که این حراجیها و مراکز خرید آثار هنری خارجی بر روند هنری معاصر ما میگذارد. آنچه که خواست این مراکز و فروشهای بزرگ است جریانی را در داخل پدید میآورد و شاید هم آورده است که آثار هنری را به سمیت سوق میدهد که خواست آنها بوده و به راحتی میتواند تغییر کند. یا در نگارخانههای مختلف نیز این پسند و نگاه زمانی غالب میشود که به فروش آثار اهیمت داده شود. به طور مثال یک هنرمند جوان ایرانی میداند که برای فروش آثار خود اگر نگاهی سیاسی به مسائل داشته باشد، میتواند مورد استقبال قرار گیرد و فروش خوبی داشته باشد؛ حتا بدون داشتن دغدغه سیاسی یا اجتماعی. یا پیرو فلان سبک یا نگاه هنری رایج در نیویورک یا لندن بودن، با آنکه آثار دست دومی را در پی دارد، برای یک هنرمند میتواند موفقیت آمیز باشد تا خود را به راحتی در داخل از کشور مطرح کند. اما این روند چه هویت و ماهیتی را برای هنر ما ایجاد خواهد کرد و چه سمت و سویی به آن خواهد داد، سوالیست که هرچند شاید جواب قاطعی برای آن وجود نداشته باشد اما با روند حال حاظر و میزان توجه مسئولان مربوطه، به همین شکل پیش خواهد رفت.
ما چطور میتوانیم انتظار داشته باشیم که با بودجه 400 میلیونی برای به روز کردن موزه و حمایت از هنرمندان داخلی قدمی برداشته شود، در حالی که قیمت آثار هنری ارزشمند خارجی به میلیون دلار در این حراجیها چکش میخورد و حتا ما نمیتوانیم انتظار خرید آثار داخلی را نیز داشته باشیم. بودجه و میزان حمایت از هنرهای تجسمی در کشور آنقدر پایین است که شاید در حالت کلی به چشم نیاید و تاثیری هم نخواهد داشت و تا بدین حالت باقی بماند، باید به حراجیهای بونامز و بورس شدن در کالجهای نیویورک و لندن دلخوش کنیم تا شاید دست کم توانایی کار در زمینه هنر را پیدا کنیم و هنری را خلق کنیم که هنری سرگردان و آشفته میان خواستهها و سلیقه خودمان و پسند و پول سفارش دهندگان خارجیست. حالتی که برای این حضور در عرصه جهانی میتوان متصور شد، نوعی خودکشی دسته جمعی برای مرگی مقبول است، مرگ در سرزمینی دیگر.
تمام تو آن لحظهایست