"رودها و موجها"، جستجو و کشف هنر در طبیعت
شبکه ایران- محمود مکتبی: اندی گلدزورثی, هنرمندیست که بیشتر آن را به خاطر کارهای محیطی میشناسند که بسیار فرمگرا و با نگاهی رمانتیک خلق شدهاند. هنر در طبیعت (Art in nature) شاخهایست که آثار این هنرمند را میتوان در آن جای داد. هنرمندی که مواد و مصالح خود را از دل طبیعت میجوید و ارتباط نزدیک او به طبیعت به نوعی کشف و شهود میانجامد. کشف یک رنگ، یک جریان، یک روند و در نهایت نمایش آن در فرمی زیبا که شاید همین فرمهای ابتدایی او را به هنرمندان "هنر زمین" (Land art) نزدیک میکند. فرمهایی که در آثار زمینی به کهنالگوهای بشر نزدیک میشود و آنها را به نوعی دیگر بازنمای میکند، اینجا بیشتر ما را به یاد فرمهای طبیعی میاندازد که در نظمی خاص توجه را جلب میکنند. اما در اینجا بیش از آنکه بخواهم به کلیات هنر گلدزورثی بپردازم، میخواهم با انتخاب یکی از آثار این هنرمند، خصوصیات کار او را مورد بحث قرار دهیم.

اثر انتخابی من، نیممخروطیهای دایره شکلی هستند که در مرکز خود به یک دایره کوچک میرسند و بر کناره رودخانهها ساخته میشوند. این آثار با نظمی دقیق کار شده و ساعتها فرصت میطلبند تا به فرم نهایی خود برسند، در جریان بالا آمدن آب کمکم نابود و در جریان رودخانه ناپدید میشوند. فرم دایره شکل این مجسمه ناپایدار و موقتی میتواند برآمده از زمین باشد، زمینی که اندی ما را به درون آن فرا میخواند. از سوی دیگر این مجسمهها در ابعادی خلق میشوند که میتواند هنرمند را در درون خود جای دهند و البته بسیار بزرگتر از ابعاد یک انسان. این فضای خالی و فرم دایرهواری که میتواند به خانههایی مانند اسکیموها نزدیک باشد، یکی از فرمهاییست که بشر در دورههای مختلف و از دیرباز برای ساخت خانه از آن سود برده است و کار گلدزورثی بی شباهت به خانه نیست. از این رو بر این نکته(خانه بودن) تاکید میکنم که خلق این اثر را در مجموعه آثار این هنرمند اسکاتلندی، بیشتر یک کار آئینی میبینم.
هنرمندی ساعتها در طبیعت با موادی طبیعی و ساده دست به ساخت آثاری میزند که قرار نیست فضا یا شیای کاربردی باشند، هنرمند خود را تا آنجا که میشود به طبیعت و جریان آن نزدیک کرده و سعی میکند تا با آن یکی شود. حرکت و کرداری که شاید یک آئین جمعی و یا تئاتر نیست اما علاقه به یکی شدن با جریان طبیعت و خود را جزئی از آن پنداشتن میتواند حسی را در درون ما بیدار کند که در آئینهایی بسیار قدیمی و اعتقادات کهنمان باید به جستجوی آن بپردازیم؛ آئینی که طبیعت را مقدس دانسته و آن را بسیار تکریم میکند.

اما "اندی گلدزورثی" تفاوتهای را نشان میدهد که باید بسیار به آنها توجه کنیم، این تفاوتها را در چند مقایسه میتوان آشکار کرد. اگر به آثار هنرمندان زمین که پیشتر هم اشاره شد، نگاهی بیاندازیم، میتوانیم تاثیرات فراوان آنها را از کهنالگوهای بشری و بحث بازگشت دوباره به طبیعت به راحتی دریابیم اما در کارهای گلدزورثی با وجود اینکه فرمها و نشانهها بسیار نزدیک به آثار زمینی هستند اما چندان مرتبط با این کهنالگوهای بشری کار نشدهاند. این هنرمند فرم و نظم آثار خود را از طبیعت گرفته است و مستقیما ما را به زیباییهای آن ارجاع میدهد و چندان به بازگشت به نوع نگاه مردمان عصر کهن اعتقادی ندارد. شاید به بیان سادهتر بتوان اینگونه گفت که اندی ما را با زیباییها و نظمی طبیعی روبرو میسازد که هرچند آنها را بسیار دیدهایم اما به اندازه این هنرمند به آنها نزدیک نشدهایم. این زیبایی و نظم چیزی مربوط به گذشته نیست، بلکه در همه ادوار وجود داشته و خواهد داشت، در حالی که در نمونه آثار هنرمندان زمینی نوعی بازگشت به نگاهی کهن وجود دارد، بازگشت به کهنالگوها.
از سوی دیگر بیایید به ناپایدار بودن این اثر که "رودها و موجها" نام دارد توجه کنیم. در بحثی که این اثر را حرکتی آئینی خواندیم باید توجه کرد که تفاوت حرکت و آئین گلدزورثی در برخورد با طبیعت و کار در آن به نسبت یک انسان در سدههای پیش و مراسمهای آئینی آنها در طبیعت، این است که انسانهای نخستین نوعی باور و قداستی را برای طبیعت قائل بودهاند که حتا در بسیاری موارد به ترس و پرستش آن بخش یا عنصر از طبیعت میانجامیده است اما در آثار گلدزورثی این ترس و پرستش جای خود را به باور، جستجو و کشف در طبیعت میدهد. هنرمند در این اجرا آگاهانه اثر خود را در معرض تخریب قرار میدهد، اثری که ساعتها زمان صرف ساختن آن کرده و حتا در روند اجرای اثر بارها سازه خراب و از دوباره هنرمند به ساختن آن مشغول شده است. این ناپایداری و موقتی بودن در آثار اندی و به طور کلی در آثار هنر محیطی، یک اتفاق نیست بلکه یکی از ویژگیها و حتا رویکردهای آن است.

این هنرمند در اثر رودها و موجهای خود، ما را نه تنها با یک ناپایداری که خاصیتی از طبیعت است آشنا میکند، بلکه تا اندازه زیادی ذهن ما را با "جریان و حرکت" در زندگی درگیر میسازد. خود او در این باره و در بخشی از یک فیلم که مستندی از کارهای اوست، میگوید: "این حفرههای سیاه را پس از مرگ یکی از نزدیکان خودم، کشف کردم، احساس کردم که از درون آن حفره سیاه که در یک درخت وجود داشت، میتوانستم به درون زمین رجوع کنم، جایی که او رفته بود."(نقل به مضمون) این حفرههای سیاه در بسیاری از آثار او که با برگ یا سنگ و چوبهای باریک ساخته شدهاند راه یافته است. جریان را نیز در بسیاری از کارهای اندی میتوان دید.
گلدزورثی اعتراف میکند که همچون دیگر هنرمندان، به نوعی خود را در آثارش بازتولید کرده است. او چند سال پیش از همسرش جدا شده ولی همسر او در همان نزدیکیها زندگی کرده و چهار فرزند این دو ، مدام در میان خانهی پدر و مادر رفت و آمد میکنند. او سالهای مشاجره و نزاعهای خانوادگی و طلاق را پرآشوبترین سالهای زندگی خویش میداند.
او آثاری را که در آن دوران آفریده، آثاری تاثیرگذار میداند و گویی تجربه عاطفی و ساختار شکلی آنها را بسیار میپسندد. او در این باره چنین میگوید: "بسیاری از آن آثار با فرمهای شناور بر رودخانهای پرآشوب و تلاطم ساخته شده (همچون پوستهای نارون که با برگهای آن درخت پوشیده شده) و گویی چیزی را میبینیم که تلاش میکند تا در متن آشوب و تلاطم پسزمینه به کورسویی از ثبات و آرامش دست یابد. این وجه از آثار کاملا ناخودآگاه بوده است. آنچه به یاد میآورم آن است که در آن دوران ، به شدت به کار در یک آبشار در همین نزدیکیها علاقهمند بودم". (نقل از فرزند مام طبیعت/ آندره گراهام دیکسون/ مجله تلگراف)

این اثر به واقع برآیندی از این دو ویژگیست؛ جریان و حرکت به درون. شاید در ظاهر این اثر شبیه به بسیاری دیگر از آثار گلدزورثی، اثری رمانتیک و صرفا زیبا به نظر برسد، یک اثر فرمالیستی؛ اما حقیقت این است که این کار یکی از درونگرا و پرمعناترین آثار این هنرمند است.
تمام تو آن لحظهایست